حسن حسن زاده آملى

151

هزار و يك كلمه (فارسى)

قوله ( قدّس سرّه ) : « و به همين بيان محقّق گردد كه انسان با مدركات خود محشور شود » يكى از نتائج بسيار مهمّ مسأله اتحاد عاقل و معقول همين است كه انسان با مدركات خود محشور مىشود بلكه انسان همان مدركات خود است . بدان كه مبحث نفس ناطقه انسانى ، قلب و قطب جميع مباحث حكميه ، و محور تمام مسائل علوم عقليه و نقليه ، و اساس همه خيرات و سعادات است . و معرفت آن اشرف معارف است . در معرفت نفس چند امر از اصول و امّهات است ، از آن جمله : أ - مغايرت نفس با مزاج ؛ كه نفس مزاج نيست تا به فساد مزاج فوت گردد و تباه شود ، بلكه نفس است كه حافظ مزاج است . و بر اين امر ادلّه‌اى چند اقامه شده است . ب - و ديگر مغايرت نفس با بدن ؛ و بر اين امر نيز ادله‌اى چند اقامه شده است . اين ادلّه نظر به تجرّد نفس ناطقه ندارند ، بلكه همين اندازه مغايرت نفس را با بدن اثبات مىكنند ، يعنى علاوه بر اين كه نفس مزاج نيست ، گوهرى قائم به خود و مغاير با بدن محسوس است . ج - و ديگر تجرّد نفس ناطقه به تجرّد برزخى ؛ كه در مقام خيال ، نفس و مثال متصل است و بر اين تجرّد چندين دليل اقامه شده است . د - و ديگر تجرد نفس ناطقه در مقام تجرّد عقلانى ؛ و بر اين امر ادلّه بسيار اقامه شده است و هر يك از ادلّه تجرد ، منتج اين نتيجه‌اند ، يعنى همه در اين نتيجه شريكند كه چون نفس عارى از مادّه و احكام مادّه است گوهر بسيط غير محسوس از عالم وراى طبيعت است و از فساد و اضمحلال كه لازمه مركّبات طبيعى است ، مبرّى است . و چون فساد نمىپذيرد هيچ‌گاه زوال و فنا نمىيابد و براى هميشه باقى است . ه - و ديگر فوق تجرّد بودن نفس است ، كه علاوه بر مجرّد و عارى بودن از ماده و احكام آن از ماهيّت نيز مجرّد است ، كه او را حدّ يقف نيست و بر اين امر نيز ادله عقلى و نقلى اقامه شده است . و - و ديگر جسمانيه الحدوث و روحانية البقاء بودن نفس است ؛ كه به كسب